|
اگر مست می حقی برخیز کف زن بکوبان پایی و دستی بر دف زن
|
تفاوت كشورهاي ثروتمند و فقير، تفاوت قدمت آنها نيست.
زيرا براي مثال كشور مصر بيش از 3000 سال تاريخ مكتوب دارد و فقير است!
اما كشورهاي جديدي مانند كانادا، نيوزيلند، استراليا كه 150 سال پيش وضعيت قابل توجهي نداشتند اكنون كشورهايي توسعهيافته و ثروتمند هستند.
تفاوت كشورهاي فقير و ثروتمند در ميزان منابع طبيعي قابل استحصال آنها هم نيست.
ژاپن كشوري است كه سرزمين بسيار محدودي دارد كه 80 درصد آن كوههايي است كه مناسب كشاورزي و دامداري نيست اما دومين اقتصاد قدرتمند جهان پس از آمريكا را دارد. اين كشور مانند يك كارخانه پهناور و شناوري ميباشد كه مواد خام را از همه جهان وارد كرده و به صورت محصولات پيشرفته صادر ميكند.
مثال بعدي سويس است.كشوري كه اصلاً كاكائو در آن به عمل نميآيد اما بهترين شكلاتهاي جهان را توليد و صادر ميكند. در سرزمين كوچك و سرد سويس كه تنها در چهار ماه سال ميتوان كشاورزي و دامداري انجام داد، بهترين لبنيات (پنير) دنيا توليد ميشود.
سويس كشوري است كه به امنيت، نظم و سختكوشي مشهور است و به همين خاطر به گاوصندوق دنيا مشهور شدهاست (بانكهاي سويس).
افراد عاليرتبهاي كه از كشورهاي ثروتمند با همپايان خود در كشورهاي فقير برخورد دارند براي ما مشخص ميكنند كه سطح هوش و فهم نيز تفاوت قابل توجهي در اين ميان ندارد.
نژاد و رنگ پوست نيز مهم نيستند زيرا مهاجراني كه در كشور خود برچسب تنبلي ميگيرند در كشورهاي اروپايي به نيروهاي مولد تبديل ميشوند.
پس تفاوت در چيست؟
تفاوت در رفتارهاي است كه در طول سالها فرهنگ و دانش نام گرفته است.
وقتي كه رفتارهاي مردم كشورهاي پيشرفته و ثروتمند را تحليل ميكنيم متوجه ميشويم كه اكثريت غالب آنها از اصول زير در زندگي خود پيروي ميكنند:
1) اخلاق به عنوان اصل پايه
2) وحدت
3) مسئوليت پذيري
4) احترام به قانون و مقررات
5) احترام به حقوق شهروندان ديگر
6) عشق به كار
7) تحمل سختيها به منظور سرمايهگذاري روي آينده
8) ميل به ارائه كارهاي برتر و فوقالعاده
9) نظمپذيري
اما در كشورهاي فقير تنها عده قليلي از مردم از اين اصول پيروي ميكنند.
ما ايرانيان فقير هستيم نه به اين خاطر كه منابع طبيعي نداريم يا اينكه طبيعت نسبت به ما بيرحم بودهاست.
ما فقير هستيم براي اينكه رفتارمان چنين سبب شدهاست.
ما فاقد اهتمام لازم جهت آموختن و رعايت اصول فوق كه توسط كشورهاي پيشرفته شناسايي شدهاست هستيم.
اگر شما اين نامه را براي ديگران نفرستيد اتفاقي براي شما نميافتد. گربه شما نميميرد، از محل كارتان اخراج نميشويد، هفت سال بدبختي بر سرتان آوار نميشود و مريض هم نخواهيد شد.
اما اگر ميهن خود را دوست داريد اين پيغام را به گردش بياندازيد تا شايد تعداد بيشتري از هموطنانمان مانند شما آن را بفهمند، تغيير كرده و عمل كنند.
|
قاصدک قاصدک! هان چه خبر آوردی؟ از کجا، وز که بر آوردی؟ خوش خبر باشی، اما، اما گرد بادم و درمن بی ثمر می گردی. انتظار خبری نیست مرا نه ز یاری نه ز دیاری – بادی، برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس، برو آنجا که ترا منتظرند قاصدک! در دل من همه کورند و کرند. دست بردار از این وطن خویش غریب. قاصدک تجربه های همه تلخ، با دلم مگوید که دروغی تو، دروغ؛ که فریبی تو، فریب. نام تو را به هرکه می رسد می دهم نشان؛ «آنجا نگاه کن» نام ترا به شادی آواز می کنند، امشب به سوی قدس اهورایی پرواز می کنم. م. اخوان ثالث |
![]() | |
|
|
عکس سال یونیسف | |
|
|
|
|
آسمان آبی بود و تو روشنگر آفاق سپهرش بودی و در آئینه ادراک نهان خانه دل تب احساس که از جنس صمیمیت بود از تو تصویر مسیحائی مریم میساخت مریمی پاک تر از چشمه سیال بهشت شاید از جنس بلور یا به شفافی شبنم که به هنگام سحر بوسه گاه نفس خورشید است در تو معنی میشد خط پرواز پرستوی خیال و سبکبالی فریمان مهاجر سفر رود به دریاچه نور شور آواز قناری و قد افرازی سرو رقص گل در حرم امن نسیم سحری در تو معنی میشد چمن آرای نظر گاه خیالم ای دوست! در تو معنی میشد من که از پنچره تنهایی خیره بودم به سحر خیزی گلهای بهار گاهگاهی به خودم میگفتم با طپشهای دلم میسازم نوشداروی عطوفت که به زخم دل من مرهم بود و کلامت، کلامت به من آرامش جان میبخشید سرعرفانی چشمان تو معراجم بود تو که تفسیر غزلهای حکیمانه حافظ بودی شهر اندیشه ام از مهرتو نورانی بود چلچراغی بودی که به دشت غزلهایم نور خدا میدادی مثنوی های من از لطف تو مهرآگین بود. و عشق بر دشت دلم میتابید آسمان آبی بود، مهربانی نفس گرمی داشت از فراسوی زمان می دیدم خط پایاینی را سفر چلچله ها، فلسفه فاصله ها بغض مشکوک بلبل قهر مشکوک قناری «حاکم گلشن و پرپر شدن گل» نگرانم میکرد...
؟(نمیدونم این شعر از کدام شاعر هست، ولی هر کجا هست خداش به سلامت دارد.) |
|
|
زیگموند فروید (1856-1939) |
|
فروید متولد شهر فرایبورگ (امروزه درجمهوری چک) بود و تحصیلات خود را در دانشگاه وین گذراند. سه ساله که بود خانواده اش به سبب اوج گیری خشونت های ضد یهودی به وین مهاجرت کردند و فروید اکثر عمر خود را در آنجا گذراند. در سال سوم دانشگاه، فروید کار خود را بر روی دستگاه عصبی آغاز کرد و چنان شیفته ی کار عملی در آزمایشگاه شد که از دروس عادی خود در دانشگاه عقب ماند و در نتیجه سه سال بیشتر از حد معمول، تحصیلش به درازا انجامید. پس از بازگشت از خدمت سربازی، علی رغم علاقه اش در کاردر آزمایشگاه مجبور به تدریس هم شد، اما عاقبت به تشویق استادش، تمام فعالیت های تئوریک را کنار گذاشت. جهت گیری جدید او به سمت روانشناسی، با تالیف کتابی درباره هیستری همراه با استادش، یوزف برویر، صورت عملی به خود گرفت. در این کتاب، هیستری به انرژی احساسی تخلیه نشده در مورد آسیب های روانی فراموش شده منتسب شده بود. روال درمانی هم شامل وضعیت هیپنوتیزم بود که در آن وضعیت، بیمار باید تجربیات فروید در طی مشاهدات بالینی خود، شواهدی را در توضیح عمل سرکوب و مقاومت در ذهن یافت. او سرکوب را عملی دانست که ناخودآگاهانه خاطرات تلخ را برای ذهن خودآگاه دور از دسترس می کند. مقاومت هم دفاعی ناخودآگاهانه در برابر آگاهی تجربیات سرکوب شده بود تا فرد دچار اضطراب نشود. فروید فرایندهای ناخودآگاهانه را بااستفاده از جریان سیال ذهن بیمار، رد گیری می کرد تا خواب ها و نیز لغزش های زبانی را تفسیر کند. تفسیر خواب او، منجر به کشف میل جنسی دوره کودکی به والد ناهمجنس است و نیز عداوت با والد همجنس. این دوره از فعالیت فروید با انتشار مهم ترین اثرش، تفسیر رویاها (1899)، به پایان رسید. در این کتاب، وی خواب هایش را در دوره ای سه ساله تفسیر کرده بود و مهم ترین مفاهیم و اصطلاحات روانکاری را آورد. فروید پس از این را به کار بر روی نظریات خود و نیز قبولاندن آن به اهل فن گذراند و حلقه ی طرفداران وی روز به روز گسترده تر شد. فروید پایان عمر خود را غالباً به اعمال نظریاتش در اساطیر و ادبیات و هنر و مذهب گذراند. با الحاق اتریش به آلمان و ورود نازی ها به وین، فروید به انگلستان مهاجرت کرد و در همان جا مرد. او را به حق یکی از خلاق ترین انسان های عصر ما |
|
|
| |
|
کیمیاگر: تاثیر به معنای تایید نیست. فلذا، تاثیر گذارترین چهره ها به معنای چهرهای موجه نیست. |
داستان کیمیاگر (صفحه هفتم) بازم شرمنده اگه فاصله ها زیاد هستن؟؟!!!!!
سلام. سوال.(؟)
شده تا حالا احساس یه پلاستیک رو داشته باشین که تو باد این ور و اون میره. بیشتر توضیح بدم. هر کدوم از ما تو محیط اطرافمون یک سری ارتباطات داریم که بعضی وقتها ناخواسته درگیر مشکلاتی میشیم که شاید قدرت حل یا رهائی از آنها را نداریم که البته ناشی از عدم اتخاذ تصمیمی مناسب و انجام به موقع آن تصمیم میتونه باشه. در نتیجه مثل پلاستیک، تحت حالتهای مختلف تغییر جهت میده. به نظر شما در این گونه مواقع بهترین کاری که میشه کرد چه هستش؟ یا اینکه شما در برخورد با این گونه مشکلات چگونه رفتار میکننید؟
![]()
|
فردریش نیچه 1900-1844
فردریش نیچه، فیلسوف آلمانی در سال 1844 در شهر روکن در پروس متولد شد. پدر او کشیشی لوتری بود که در پنچ سالگی نیچه مرد. نیچه در دانشگاههای بن و لایپزیگ، فیلولوژی خواند و در سن 24 سالگی به مقام استادی دانشگاهی در باسل رسید. وضعیت نامناسب بدن او (بینایی ضعیف و سردرد ناشی از میگرن) باعث بازنشستگی اجباری او در 1879 شد. ده سال بعد دچار چنان عوارض روانی شد که دیگر از آن نجات پیدا نکرد تا آن که در سال 1900 در اویمار در گذشت. جدا از فلسفه یونان باستان، به ویژه افلاطون و ارسطو، نیچه تحت تاثیر آراء آرتور شوپنهاور (دیگر فیلسوف آلمانی)، نظریه ی تکامل داروین و دوستی اش با واگتر، آهنگساز بزرگ آلمانی، نیز بود. نیچه که نویسنده ای پر کار بود، آثار زیادی از خود به جا گذاشت که از آن جمله اند: تولد تراژدی، چنین گفت زرتشت، فراسوی خیر و شر، در باب تبارشناسی اخلاق، آنک انسان، اراده ای معطوف به قدرت. یکی از مجادلات نیچه در باب این بود که ارزش های سنتی در زندگی اشخاص قدرت خود را از دست داده است. او عقیده داشت ارزش های سنتی، نوعی « اخلاقیات برده وار » است که اشخاص ضعیف النفس بنیانش را گذاشته اند و چنین رفتارهایی را حمل بر آرامش و مهربانی می گذراند و بر آن دامن میزنند، چرا که این اخلاق مطابق با علایق شان است. نیچه اظهار می کرد که باید ارزش های نویی جایگزین شوند که این عقیده منجر به خلق مفهوم « ابر انسان » در اندیشه های او شد. بر طبق عقاید نیچه، توده مردم، که او « گله » خطاب شان می کرد، به سنت تمایل دارند؛ حال آنکه انسان مطلوب او مستقل است و سخت فردگرا. ابر انسان عمیقا حس می کند، اما احساساتش را به نیروی عقل مهار می کند. ابر انسان بیشتر بر این دنیا می اندیشد تا به دنیای موعود دیگر و زندگی را با رنج و دردش، می پذیرد. ابر انسان، خالق ارزش هاست « ارزش های برتر » که قدرت و استقلال او را در وارستگی از همه ی ارزش ها نشان می دهد. نیچه باور داشت تمام رفتار انسان از قدرت خواهی او ناشی می شود. در مصداق مثبت، یعنی قدرت سلطه بر دیگران نه، بلکه بر خویشتن که به جهت خلاقیت لازم است، با آن که نیچه تاکید می کند تا به حال ابرانسانی به دنیا نیامده است، اما همواره انسان هایی را در مقام الگو می نشاند؛ نظیر سقراط، عیسی، لئوناردو داوینچی، شکسپیر، گوته، ژولیوس سزار. |
|
پیغام ماهی ها رفته بودم سر حوض- تا ببینم شاید عکس تنهایی خود را در آب. آب در حوض نبود. ماهیان گفتند: هیچ تقصیر درختان نیست. ظهر دم کرده تابستان بود، پر روشن آب، لب پاشویه نشست، و عقاب خورشید، آمد او را به هوا برد که برد. به درک راه نبردیم به اکسیژن آب، برق از پولک ما رفت که رفت. ولی آن نور درشت، - عکس آن میخک قرمز در آب که اگر باد می آمد دل او پشت چین های تفائل می زد، چشم ما بود. روزنی بود به اقرار بهشت. تو اگر در طپش باغ خدا را دیدی، همت کن و بگو ماهی ها، حوض شان بی آب است. باد می رفت به سر وقت چنار، من به سر وقت خدا می رفتم. سهراب سپهری – حجم سبز
|
|
چه خوب، چه خوب! و بنا به عادت دیرین با خود می گفت: "حالا چه خواهم کرد؟" و فوراً به خود پاسخ می داد: "هیچ! فقط زندگی خواهم کرد! وای چه نعمت بزرگی" پی یر، جنگ و صلح، تولستوی |
ادامه داستان کیمیاگر رو در پست بعدی حتماْ بخونید.
سلام.
تا حالا فکر کردین که چه قدر اسیر عادت ها تون شدین. هر کدوم از ما تو محدوده شخصی خودمون کارهایی رو از رو عادت یا شاید برای خاطر وظیفه ای که رو دوشمون گذاشتن یا قبول کردیم، انجام میدیم. حتی عادی ترین کارها مثل زندگی کردن؟؟؟!!! تا حالا شده که احساس کنین یه تغییر اساسی تو زندگیتون لازمه. حتماً شده که بعضی کارها شما رو خسته کنه مثل نفس کشیدن؟؟؟!!!!! شده که بخواهید مثلاً کارتون رو هر چند که درآمد خوبی داره ول کنین برین به یه شهر دیگه که هیچ آشنایی توش نباشه. خودتون رو با سخت ترین کارها مشغول کنین فقط به خاطر این که خواستین از قید عادت هاتون رها بشین. خانواده تون رو هر چند که بدون اونهایی که زندگی یک لحظه، حتی یک لحظه ممکن نباشه رها کنین. دوستانتون رو هر چند که با اونها بهترین لحظات زندگی و جوانی تون رو گذروندین ترک کنین. اصلاً یک سوال هدف شما از زندگی چه چیزی هستش؟ به قول خودم نفس می کشین چون زنده اید یا زنده اید چون نفس می کشین؟ سادش کنم زندگی تون از سر ناچاری هستش یا نه یه چیزی اون آخرا هستش که ارزش زنده بودن و زندگی کردن رو داره؟ شده تا حالا برا خودتون زندگی کنین بار دل خودتون زندگی کنین؟ (البته این سوال رو را از اونهایی میپرسم که جنبش رو دارن). صبح - کار - ناهار - کار- شام - کار - خواب - صبح - ... کلیات زندگی شما چی هستش. شما بودین چه کار می کردین. بجای خط تیره یا بقیه چی می نوشتین؟ با ارزش ترین چیزها برای شما تو زندگی چی هستن؟ خوشحال میشم بدونم مردم اطرافم چه چیزهایی براشون مهم هستش؟ چشمت رو ببند و فکر کن اگه خواستی برام بنویس. بنویس. بنویس. اگه ننوشتی برو دیگه بر نگرد. ممنون میشم. تعارف هم ندارم برو پشت سرت رو هم نگاه نگن. اصلاً حوصله تعارف کردن رو ندارم. صبح تا شب تعارف میشنوم بسّه. این جا دیگه تعارف نکن... اگه خدا بخواد بیشتر با شما حرف می زنم... البته اگه شما خواستین. این هم بگم من حالم خوبه فقط یه کم خستم.
برا منتظران:
در هوایت بیقرارم روز و شب / سر زپایت من ندارم روز و شب
روز و شب را همچو خود مجنون کنم / روز و شب را کی گدازم روز و شب
جان و دل می خواستی از عاشقان / جان و دل را می سپارم روز و شب
تا نیابم آنچه در مغز من است / یک زمانی سر نخوارم روز و شب
تا که عشقت مطربی آغاز کرد / گاه چنگم، گاه تارم روز و شب
می زنی تو زخمه و بر میرود / تاب گردون زیر و زارم روز و شب
خواهی کردی بشر را جن سبو / زان خمیر اندر خمارم روز و شب
ای مهار عاشقان در دست تو / در میان این قطارم روز و شب
روز و شب، روز و شب، روز و شب، روز و شب، روز و شب، روز و شب
می کشم مستانه یارب بی خبر / همچو اشتر زیر بارم روز و شب
روز و شب، روز و شب، روز و شب، روز و شب، روز و شب، روز و شب
تا لب بکشایی به غمت روزه ام / تا قیامت روزه دارم روز و شب
، الله مدد، الله مدد، الله مدد، الله مدد ...
شرمنده اگه خیلی دیر شد.
نخستین بیانیه حقوق بشر
پس از فتح بابل در سال 538 پیش از میلاد، کورش بیانیه ای برای اعلام اهداف و سیاست خود صادر کرد که بعدها نخستین منشور حقوق بشر شناخته شد. این سند، بخشی از اصولی بود که کورش در نظر داشت برای برقراری صلح میان انسانها تحقق بخشد. این بیانیه، بر کتیبه ای گلی، به زبان اکدی، و به خط میخی نوشته شده است که در سال 1879 در نینوای عراق کشف شد و هم اکنون در موزه ای در بریتانیاست.
کوروش چنین می گوید:
آن گاه که من به آرامش و بی آزار به بابل در آمدم! در میان هلهله و شادی اورنگ فرمانروایی را در کاخ پادشاهی استوار داشتم ... بی شمار سپاهانم به صلح در بابل گام برداشتند. روا نداشتم کسی وحشت را بر سرزمین سومر و اکدا فرآرد. نیازمندی های بابل، و تمامی پرستشگاه های آنان را پیش دیده داشتم و در بهبود زندگی همگان کوشیدم. همه ی یوغ های ننگین بردگی را از مردمان بابل برداشتم. خانه های ویرانشان را آباد کردم. به تیره بختی هاشان پایان دادم.
مردوک، مهتر خدای، از کردارم شاد شد، و به من کورش، پادشاهی که او را نیایش کرد، و به کمبوجیه پسرم، ... و به مهم سپاهیانم، مهربانانه برکت داد، از ته دل، در پیشگاهش، خدایگانی والای او را بس گرامی داشتیم. و همه ی پادشاهانی که در بارگاه خود بر تخت نشسته اند، در چهار گوشه ی جهان، از فرا دریا تا فرو دریا ... ، همه ی پادشاهان باختر زمین که در خیمه ها سکونت داشتند، برای من خراج گران آوردند و در بابل بر پایم بوسه زدند. از ... تا شهرهای آشور و شوش، آگاده، اشنونا، شهرهای زمبان، مورنو، دِر، تا قلمرو سرزمین گوتیم، شهرهای مقدس فراسوی دجله را که پرستشگاه هاشان دیرزمانی ویران بود، تعمیر کردم و پیکره ای ایزدانی را که میان آنان جای داشتند به جای خود بازگرداندم و در منزلگاهی پایدار اقامت دادم. تمام مردمان ]آواره[ را جمع کردم و خانه هاشان را به آن ها بازگرداندم... .
اجازه دادم همگان در صلح بزیند.
|
- تعبیر عرفانی ساقی : □ مبداء فیاض را گویند که همگی ذرات موجود را از باده هستی اضافی سرخوش نموده. ( مرآت عشاق) □ تجلی محبت که سبب سکر گردد. (درویش محمد طبسی) □ ذوقی را گویند که بر اثر یاد حق در دل صوفی پیدا شود و او را سرمست گرداند و به معنای نشأۀ ذکر و غلیان عشق آمده است. □ وجود مطلق را گویند که ساری باشد نسبت به جمیع موجودات. (کشف الالحاظ فی کشف الالفاظ) □ ذوقی بود که از دل سالک برآیدو او را خوشبخت گرداند و نیز به معنی محبت و عشق آید. (کشاف اصطلاحات الفنون)
|
![]() |

|
سو گَلر آخار گِدر بو دنیا بیر پنچره دی هر گَلن باخار گئدر کیملر گلدی کیملر گئدی بو دنیا دان بو دنیا دان عارف اولان ناکام گئتمز بو دنیا دان بو دنیا دان هر دوران دا بیر گَردیش وار بیر نِی چالیر بو روزیگار هُنَر گوستر بیر شی آپار بو دنیا دان بو دنیا دان زِینال گَذَر اِئل اوبانی گوزللَر دیر دین ایمانی بیر گون کُوچَر غم کاروانی بو دنیا دان بو دنیا دان ؛ ... |
|
توپها از دست رفته اند. / مردها مرده اند. / نتیجه ای هم گرفته نشده است. (هورن بلورر) |
|
خوشبخت کسی است که خدا به او دلی داده که شایسته عشق و سوز گداز باشد. (ویکتور هوگو) |
|
چقدر روح محتاج فرصتهائی است که در آن هیچ کس نباشد. (دکتر علی شریعتی) |
|
بهترین درد انسان متعالی، تنهائی و عشق است. (دکتر علی شریعتی) |
|
دل سپردن آری حکایتی است دلپذیر، لیکن نشاید دل را به اسارت دادن. که تنها دست های حیات خانه دل است و بس. دوست بدارید لیکن عشق را به زنجیر مبدل نکنید. (جبران خلیل جبران) |
|
گفته بودی که چرا محو تماشای منی؟ آنچنان مات که یکدم مژه بر هم نزنی مژه بر هم نزنم تا که ز دستم نرود ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدنی (فریدون مشیری) |
|
لحضات مشترک بود و هنوز هم هست پلکهائی که میلرزید و نگاهی که از درز پنچره به بیکران زندگی دوخته شده بود انتظاری وحشت زا تا که شاید بیاید او می نگرد و من نیز او را و ناگهان احساسی مشترک ما را تسخیر می کند توهماتی که ما را نگران کرده و از نگاه کردن باز می دارد افسوس زمانی است که به خود می آیم و می بینم که او رفته است و باز هم افسوس 23/6/1376 |
حصار، کرکره و نگاه من و امید به فردا همه افسانه، همه آه من و حسرت یاد ایام گذرا من و شبهای سیاه به امید پگاه من و یاد گل یاس من و مهتاب و دست بر حصار حصار، کرکره و نگاه تبلور یک حس غریب احساس نیاز به جنبیدن یک شاخه یاس و ترسیم نوازشهای باد در گیسوان بیدی مجنون ... دیگر هیچ ... در گذر روز منم و طپش قلب سیاه عبور نفسی از گذر سینه چاک من و بهمنی از خیل نظرهای تباه زیر این ابر سیاه باران و تگرگ میل غنچه رز به شکفتن - و کنون من و ما سوسوی امید بهار و عبور تگرگ از حریم گل رز سقوط شبنم از سراشیب خیال به ژرفای بهشت ما و امید به فردا و دیگر هیچ ... 8/11/1376 |
زندگی داخلی من را هیچ کس نمیداند در چه آغتشاش و رنج تحمل ناپذیری است. انواع و اقسام خودم را تسلی می دهم، بردباری می کنم. ولی کارد به استخوانم می رسد و هیچ کس نمی داند. ... روح من به قدری از زندگی داخلی من آزرده است و اساساً روح من به قدری کثیف (؟) می شود که از خودم بیزار می مانم. من در خودم در زندگانی خودم دارم رو به تحلیل می روم و هیچ کس نمی داند. نمی توانم بگویم، به قول هدایت در زندگی دردهایی است که آدم را مثل خوره می خورد. خوره مرا خورده است.... نیما یوشیج |
|
|
جنگجوی نور هرگز حق شناسی را از خاطر نمی برد.
در طول نبرد از یاری فرشتگان بهره مند شده است. نیروهای آسمانی هر چیز را در جای خود قرار داده و به او اجازه داده اند تا حداکثر تلاش خود را انجام دهد.
دوستان نظر می دهند: او چه خوشبخت است. گاه جنگجوی نور بیش از آنچه که در توانش است بدست می آورد. بنابر این، وقتی خورشید غروب می کند او، بر زمین زانو زده از مانتو-ایزد بانوی جهان مردگان – که او را در حلقه حمایت خود گرفته است تشکر میکند. البته حق شناسی او محدود به دنیای روحانی نمی شود: او هرگز دوستانش را فراموش نمی کند، چون خون آنها با خون او در میدان نبرد در آمیخته است. جنگجوی نور نیاز ندارد که کسی کمک های دیگران را به یاد او آورد:خود به تنهائی آنها را به خاطر می آورد و پاداش را با آنها تقسیم می کند.
شاید ادامه داستان کیمیاگر به شکل دیگری براتون نقل بشه واقعیتش حق چاپ و نشر وجدان منو قلقلک میده نمیدونم تا کی بتونم بهش غلبه کنم ولی فکر نکنم زیاد بتونم مقاومت بکنم. خوشحال میشم نظرتون رو بدونم.![]()
سلام دوستان. راهی رو که شروع کردم اندکی طولانیست. ولی امیدوارم با همراهی شما بتونم تمومش کنم. مطمئن باشید راهنمائی های شما میتونه مقصد رو نزدیکتر کنه. پس منتظر راهنمائی هاتون هستم.
سلام به همه، ممنون از اون ها ئی که به وبلاگم سر میزنن و معذرت بخاطر دیر به دیر آپ کردنم.راستس از هفته آینده میخوام داستانی رو از پائیلو کوئیلو براتون نقل کنم ( بنویسم ) که باعث شد من به این نویسنده علاقه مند بشم در واقع دلبسته بشم و هر کتابی که ازش چاپ میشه سریع بخرم و بخونم. در واقع اسمی رو که من برا وب لاگم انتخاب کردم اسم اون کتابه. ![]()
زیاد به خودتون فشار نیارین همون کیمیاگره. نمیدونم تا حالا اونو خوندین یا نه و اینکه نمیدونم ازش خوشتون بیاد یا نه. اگه با این طرح موافقین و اگه نظری دارین خوشحال و خوشحالتر میشم بدونم. منتظر باشین.
هر جنگجوی نور(LightWarlike)، پیش از این / از ورود به نبرد ترسیده. / خیانت و دروغ دیده. / ایمانش را به آینده از دست داده. / به راهی گام گذاشته که راه او نبوده. / به خاطر مسائل بی اهمیت رنج کشیده. / شک کرده که جنگجوی نور نیست. / در اجرای تعهدات روح خویش شکست خورده. / گفنه آری ، حال آنکه مقصود وی نه بوده. / رنجانده کسی را که دوستش داشته. / برای همین جنگجوی نور است، همه ی این ها را تاب آورده، اما امیدش را به آینده از دست نداده است. (کتاب جنگجوی نور - پائیلو کوئیلو)
آنگاه المیترا گفت با ما از مهر سخن بگو.
پس او سر برداشت و مردمان را نگریست، و سکوت آن ها را فرا گرفت. و او با صدای بلند گفت :
هنگامی که مهر شما را فرا میخواند از پیش بروید،
اگر چه راهش دشوار و ناهموار است.
و چون بال هایش شما را در یر می گیرند، وا بدهید،
اگر چه شمشیری در میان پرهایش نهفته باشد و شما را زخم برساند.
و چون با شما سخن می گوید او را باور کنید،
اگر چه صدایش رویاهای شما را بر هم بزند، چنان که باد شمال باغ را ویران می کند...
زیرا که مهر در همان دمی که تاج بر سر شما می گذارد، شما را مصلوب می کند. همچنان که می پروراند، هرس میکند،
همچنان که از قامت شما بالا می رود و نازک ترین شاخه هاتان را که در آفتاب می لرزند نوازش میکند،
به ریشه هاتان که در خاک چنگ انداخته اند فرود می آید و آن ها را تکان می دهد.
شما را مانند بافه های جو در بغل می گیرد.
شما را می کوبد تا برهنه کند.
شما را میبیزد تا از خس جدا سازد.
شما را می ساید تا شما را سفید کند.
شما را می ورزد تا نرم شوید؛
و آنگاه شما را به آتش مقدس خود می سپارد تا نان مقدس شوید، بر خوان مقدس خداوند.
همه این کارها را مهر با شما می کند تا رازهای دل خود را بدانید، و با این دانش به پاره ای از دل زندگی مبدل شوید.
اما اگر از روی ترس فقط در پی آرام مهر و لذت مهر باشید،
پس آنگاه بهتر آن است که تن برهنه خود را بپوشانید و از روی زمین خرمن کوبی مهر دور شوید،
و به آن جهان بی فصلی بروید که در آن می خندید، اما نه خنده تمام را، و می گریید، اما نه تمام اشک را.
مهر چیزی نمی دهد مگر خود را، و چیزی نمیگیرد مگر جز خود.
مهر تصرف نمی کند، و به تصرف در نمی آید؛ زیرا که مهر بر پایه مهر پایدار است.
هنگامی که مهر می ورزید مگوئید "خدا در دل من است،" بگویید "من در دل خدا هستم."
و گمان مکنید که می توانید مهر را راه ببرید، زیرا مهر، اگر شما را سزاوار بشناسد، شما را راه خواهد برد.
مهر خواهشی جز این ندارد که خود را تمام سازد.
اما اگر مهر می ورزید و شما را خواهشی داشته باشید، زنهار که خواهش ها این ها باشند:
آب شدن، چنان جویباری که که نغمه اش را از برای شب می خواند.
آشنا شدن با درد مهربانی بسیار.
زخم برداشتن از دریافتی که خود از مهر دارید؛
و خون دادن از روی رغبت و با شادی.
بیدار شدن در سحر گاهان با دلی آماده پرواز
و به جا آوردن سپاس یک روز دیگر برای مهرورزی؛
آسودن به هنگام نیمروز و فرو شدن در خلسه مهر؛
بازگشتن با سپاس به خانه در پسین گاهان؛
و آنگاه خواب رفتن با دعائی در دل برای کسانی که دوست شان می دارید، با نغمه ستایشی بر لب.
جبران خلیل جبران/ کتاب پیامبر
آنگاه المیترا گفت با ما از مهر سخن بگو.
پس او سر برداشت و مردمان را نگریست، و سکوت آن ها را فرا گرفت. و او با صدای بلند گفت :
هنگامی که مهر شما را فرا میخواند از پیش بروید،
اگر چه راهش دشوار و ناهموار است.
و چون بال هایش شما را در یر می گیرند، وا بدهید،
اگر چه شمشیری در میان پرهایش نهفته باشد و شما را زخم برساند.
و چون با شما سخن می گوید او را باور کنید،
اگر چه صدایش رویاهای شما را بر هم بزند، چنان که باد شمال باغ را ویران می کند...
.jpg)
جنگجوی نور هنگام جستجوی آنچه نیاز دارد نمی هراسد. بدون عشق، او هیچ است. جنگجوی نور ایمان دارد. معجزه ها رخ می دهند چون او به معجزه ها ایمان دارد.
آن هنگام که هیاهوی جهان صدای درونی ما را خاموش کند، لحظه نبرد فرا رسیده است:باید جنگجوی نور را، درون یکایک ما خفته، بیدار کنیم و در راهی سراسر اغوا و آزمون گام برداریم، راهی که هر قدمش هزارتوئی است، آوردی که در آن پیروزی همچهره شکست است.و چه کسی در سختیها همراه ما خواهد بود؟ و به کدام شنیده ها از میان انبوه آنچه به گوش می رسد دل بسپاریم؟ آیا براستی می توانیم رویاها و افسوسهای خود با دیگران شریک شویم؟ ...